سيد علاء الدين محمد گلستانه
145
منهج اليقين (شرح نامه امام صادق ع به شيعيان) (فارسى)
و زكات گندم و جو و انگور و خرما ، بعد از آن كه به سر حدّ نصاب رسيده باشد ، دهْيك است ، اگر به آب روان و دِيم و مثل اينها حاصل شده باشد ، و اگر به آب كشيدن به گاو يا شتر و مثل آن حاصل شده باشد ، بيستْيك ، و نصاب اين اجناس ، سيصد صاع است و [ هر ] صاعى ، ششصد و سى مثقال است كه مقدار نصاب به وزن تبريز - كه ششصد مثقال باشد - ، سيصد و پانزده مَن مىشود و به وزن شاه ، يكصد و پنجاه و هفت من و نيم مىشود . و زكات گاو و گوسفند و شتر ، تفصيلش طولى دارد و در كتب فقه مذكور است و با آن كه زكات ، مقدار زيادى ندارد كه اداى آن بر مردم دشوار باشد ، در اكثر بلاد اسلامى ، قليلى از مردم به اين امر واجب ، با آن همه تأكيدات و مواعيد عقوبات كه در شرع وارد شده ، قيام مىنمايند و ممكن است كه به جمعى از خويشان و نزديكان كه واجب النفقهء ايشان نباشند ، هر گاه مستحق باشند ، بدهند و ضرور نيست كه به كسى كه زكات دهند ، بگويند كه زكات است تا گرفتن بر او شاق باشد با آن كه كسى كه استحقاق داشته باشد ، نگرفتنش خوب نيست . و در كتاب من لا يحضره الفقيه ، از حضرت امام جعفر صادق عليه السلام روايت كرده كه : كسى كه زكات نگيرد با آن كه از براى او واجب شده باشد ، مثل كسى است كه زكات ندهد . « 1 » [ هجدهم : سبُك شمردن حج ] هجدهم از جملهء كبائر ، استخفاف به حجّ است - چنانچه در حديث اعمش « 2 » و حديث « شرايع دين » كه ابن بابويه در عيون از حضرت امام رضا عليه السلام روايت كرده ، « 3 » وارد شده - ، و ظاهر آن است كه مراد به استخفاف ، اهتمام نكردن و تأخير كردن حج به جهت كارهاى دنيا يا از راه كاهلى باشد ؛ زيرا كه تأخير نمودن و ترك كردن فريضهاى از فرايض الهى كه در آن باب ، تأكيدات واقع « 4 » شده باشد به جهت امور دنيوى يا غير آن ، البته استخفاف و ترك احترامِ امر الهى است و در حديث عبد العظيم ، واقع شده كه ترك هر يك از فرايض الهى ، از جملهء كبائر است . « 5 » و ظاهر ، آن است كه مراد به فرايض ، چيزهايى باشد كه وجوب آنها از قرآن ، ظاهر شود و شيخ زين الدين رحمه الله نقل اجماع علما كرده بر آن كه تأخير كردن حج با وجود شرايط وجوب ، كبيره است و حق تعالى از ترك حج ، به
--> ( 1 ) . كتاب من لا يحضره الفقيه ، ج 2 ، ص 13 ، ح 1596 . ( 2 ) . الخصال ، ص 610 ، ح 9 . ( 3 ) . عيون أخبار الرضا عليه السلام ، ج 1 ، ص 134 ، ح 1 . ( 4 ) . ج : « وارد » . ( 5 ) . الكافى ، ج 2 ، ص 285 و 286 ، ح 24 .